و روزي خواهم مرد

و روزي خواهم مرد

بي هيچ سوال

همانگونه كه ديگران نيز مردند ، پوسيدند

خويش را رهانيدند

و يا رهانيدنشان

من نيز خواهم مرد

و آنگاه سلامي خواهم نمود بر تو

بر تو اي تدبیرگر خورشید و ماه

و مي دانم كه خواهي پذيرفت سلامم را

و چشم آن دارم كه بر لبانت تبسمي باشد

 هرچند کوچک

    هرچند کوتاه

می دانم که مرا از حسابت گریزی نیست

مي دانم كه دركفران كفرهايم خواهم سوخت

اما بر خود زحمت منه!

من خويش

بي هيچ حساب

 به اسفل السافلينت رجوع خواهم كرد

اما اگر روزي

 روزگار دوزخم به سر آمد

و خواستي مرا در بهشت راهي دهي

و بر من منت گذاري

و گويي كه چه مي خواهي؟

هيچ از تو نخواهم خواست

نه بهشت و نعمتهايش

نه شراب و ميوه هايش

و نه حور هاي سيه چشمش را !

تنها يك چيز از تو خواهم خواست

و آن كوچك اتاقيست خالي

جايي كه بتوانم تنهايي هايم را در بر بگيرم

با گليمي پلاسيده و كهنه

و تكه نان و كاسه ي آبي مرا كفايت مي كند

و تنهايي

بزرگترين آرزوي من خواهد بود

تنهاي تنها

تنها بي هيچ كس

و تو ديگر نگران من مباش

من خويش

در آغوش غم هايم

بر روي تعفن اسب ها خواهم خوابيد..

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط علی کریمی |
تنگ در برم گیر.............

 

تنگ در برم گير

آنگاه كه تنگ در بر گرفتم تو را در خيال

چشم بر چشم ده

دست در دست من نه

خواب را زچشمان من بربا

درد را زمن بستان

و آنگاه كه لبخندي آفريدي

از اشك سحرگاهان

عشق را با دستان خسته ات برايم هديه آور..

+ نوشته شده در ساعت توسط علی کریمی |
می و خیال

می کاوم خیال را و تیشه بر آن می زنم و دردی با تیشه بر او می چشانم اما خیال عین خیالش نیست.

شاید حق با اوست. او که نمی داند که ما می دانیم آنچه را که او از این جهان پرآشوب نمی داند چیست!

روزهاست در پی قطره اشکی ویلانم اندر کوچه ها ی مسکینان تا گونه های خشکم را آبیاری کند اما...

اما خشکیده چشم را نای جوشیدن دوباره نیست

از بس با سنگ بر چشم کوبیده اند که سنگ را آدمی حقیقتی می پندارد که می بایست کوبیده شود بر چشم و چنان پنداری که گرچنین نباشد نقصانی روی داده است و فاجعه آنگاه سر از گیتی برون می نهد که آدمی خود سنگ از زمین برگیرد و بر دیدگان کوبد.

چند روزیست که خیال را به هم خانه بودن پذیرفته و بهترین حجره دل را از برایش آذین بسته ام.

موجودی زیباست و خوش سخن می گوید و کاستی اندر او نایاب است.با انگشتان ظریفش روح را از کالبد خاکی تن می رهاند و آنچه که در خواب هم رویتش ناشدنی ست بر تو می نمایاند و تو را در خارج زمان و مکان به دوردست هایی می برد که هیچ گاه  گراختیار به کف داشته باشی خواهان بازگشت از آن نیستی!

من بر چیزی کشف یافتم که مسکر بود و کار می می کرد،بی آنکه هشتاد تازیانه در پی آن باشد.

خیال و می را هم تراز یافتم و در حالی که هردو انسان را از خود بی خود می کردند و از زندان غم آزاد یکی را حلال و دیگری را حرام خواندند و من نیز چونان دارویی که یافت می نشود به داروی مشابه آن که نامش جز خیال نبود روی آوردم.

باشد که ما را از خاک برهاند و به افلاک رساند.

..................................................................................................................................

من در پي پياله اي

مي مي دويدم و

پيراهنم كسي كشيد

.... 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط علی کریمی |
این است زندگی

صبح که از خواب برخواستم مادرم با لبخند مهربانش به یگانه فرزندش،یعنی من، شیر داد و بوسه گرمی بر من زد و کهنه هایم را عوض کرد.

نزدیک ظهر بود و تازه از مدرسه آمدم و بی آنکه در فکر مشق نگاشتنی باشم به خواب نازی فرو رفتم.عصر با آوای سلام گفتن خسته پدر که تازه از راه رسیده بود و خدا قوت فرسوده مادر بیدار شدم و ریش های تازه از خاک روی بر آمده خویش را اصلاح کردم.دیگر غروب شده بود و مادرم مرا به شام فراخواند و من بر سفره حاضر شدم. در حالی که چروک های صورت پدر و مادر که با هم در رقابت بودند را می شمردم خواهرم از من خواست تا از دانشگاه تحقیقی برای او بیاورم.شب با تمام رازهای نهانش از راه فرا رسید قبل از خواب شبانه به کنار آینه رفتم و همانطور که به خود می نگریستم و با دو تار موی سفیدی که بر شقیقه ام بر آمده بود بازی می کردم چشمم به تقویم کوچک چسبیده به کنار آینه افتاد.

تقویم با خنده ای تلخ و کنایه وار عدد 25 سنم را به رخم می کشید

+ نوشته شده در ساعت توسط علی کریمی |
اندر سخنی کوتاه

 

در خلسه فرو رفته بودم و در آن فکر می غلتیدم که اگر روزی سخنی برانم از برای شنیدن دیگران اهمیت دهندگان بر آن چه تعداد خواهند بود که به ناگاه آوایی از دورن برخواست و گفت:به شمار آنانی که بر سخن آنان اهمیت دادی.

 

تصور همه چیز را توانستم بکنم و خود را در جای همه کس ِچه مرد ِچه زنِ چه پیر و چه جوان توانستم قرار بدهم اما هیچ گاه نتوانسم تصور مادر بودن را داشته باشم و خود را به جای او نهم

 

دیگر وقتی برای گناه کردن نداریم چه بسا در این لحظه که می خوانیم این کلام را مهلتمان به پایان رسیده باشد آیا آماده ی پرواز هستیم؟

+ نوشته شده در ساعت توسط علی کریمی |
رنجی که از یاد رفت
 سلام دوستان

این داستان ریزه منه که اخیرا تو مسابقه داستان ریزه شرکت دادم

امیدوارم بخونید و من رو از نظرات گرمتون بهرمند کنید

...............................................................................................

و اگر آن شب بود به ياد ها،حافظه ها،خاطره ها...
آن شبي كه آسمان هم از صداي نا له هايش تاب نياورد و زار و زار گريست.فرياد او در كوي و كوچه پيچيد و حتي به عمق زمين نيز رسوخ كرد.چه تفاوتي است كه كدامين هنگام اين واقعه بوقوع پيوست،مهم دردي بود كه او مي كشيد و اشك،چشمان معصومش را نوازش مي داد.
ناله و فغان و اشك جريان داشت و درد همچنان مي تازيد و باد  با زوزه ها ي هراسناك خویش تعادل پرده ي اتاقش را بر هم مي زد و او را آشفته تر مي كرد.زمان هر چه به پيش مي رفت درد بيشتر و بيشتر مي گشت و گيتي نويد حادثه اي بس عجيب را مي داد،حادثه اي شگرف!!!
با آنكه جمعيت دور او حلقه زده بود كاري از دست هيچ كس ساخته نبود.تنها او بود و ترس و رنج اميد،
اميدي كه به آينده داشت.
شرايط هر لحظه بد و بدتر مي شد.دندانهايش بر روي هم فشرده شده بود و مشت تكه پيراهني را مي فشرد.در آن لحظات سخت درد كشيدن بود كه به ناگاه هاله ي نوري برجلوي چشمانش ظاهر گشت و از شدت درد لحظاتي را چشم بر هم نهاد وآنگاه كه چشم بازگشود صداي دلنشين تمام دردهايش را از خاطر دردمندش برد و به او آرامش بخشيد.
ديگر درد تمام شده بود و آن روياي هميشگي  او رنگ حقيقت به خود گرفته بود.
فرزندي زيبا در كنار دستش،دست هاي كوچك و زيباي خود را براي او تكان مي داد و در انتظار در آغوش گرفتنش بود

+ نوشته شده در ساعت توسط علی کریمی |
شمع-قاصدک

زندگی پر راز است

عشق را همسایه نیست

در خیابان بلند آسمان

شمع ها می میرند

                  قاصدک ها زنده اند

                              می روند تا سرزمین رازها

تا که در یک گوشه ای

راز شمع مرده را

در میان خاک ها پنهان کنند

تا مبادا روزکی

در میان یک ستون پر تنش

در میان تیتر های سرد شهر

راز شمع مرده را

جاهلی پیدا کند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط علی کریمی |
راه بی پایان
 

سلام دوستان خوبم من

تا حالا مطلبي رو از خودم ننوشته بودم اما يه اين بار يه مطلبي رو كه سال 83 نوشتم و تو يه مجله دانشجویی چاپ شد رو واستون تايپ كردم كه اميدوارم نظرها و نقداتون رو برام بنويسيد

..............................................................................................

آب چشمه خشكيده است در اتاق تاريك و نيست راهي براي رهايي

و كودك

همچنان تنها بر در خانه در هواي سرد نشسته است

گويي گرد مردگي را در همه جا پاشيده اند

كودك

دوزانوي خود را در بغل مي گيرد و به دور دست ها مي نگرد

و خويشتن را در اوهام خويش غرق مي كند

هوا سرد و سردتر مي شود

و كودك به خود مي لرزد

اما همچنان در عالم ذهن سير مي كند

به ياد آن زمان مي افتد كه همه جا سبز بود واوفارغ ازهمه دنيا با همسالان خويش بازي مي نمود

و مي دويدند و شعر مي خواندند و قهقه هايي از صميم دل مي زدند

تا بر روي زمين ولو مي شدند و به ناگاه

ابر مهربان دلش به رحم مي آمد و عرق آنان را با آب خويش مي شست

پس چه شده است او را؟

آنها را؟

همه جا را؟

ديگر چرا از سروده هاي مهرباني خبري نيست؟

ديگر چرا نسيم بهاري نمي وزد و كودكان در خلاف جهت باد نمي دوند؟

ديگر چرا رحمت الهي نمي بارد وهمه جا خشك و غبار آلود گشته؟

و ديگر چرا...؟

آه

كودك خسته شده است

خسته و فرسوده تر از پيري صد ساله

و در همان حال به راه چشم مي دوزد

به راهي كه پاياني نيست

اميد تنها موجود زنده اي است كه او مي شناسد

و چشم آن دارد

سواري از اين ره پر خطر بر او و همه جا گذز كند

و با خويش ترانه خوبي ها را بياورد

و بازابر رحمت

اين زمين ناپاك را از نو بيارايد

و كودك در همان حال

سر را بر روي دوزانو مي گذارد

و در آن سرماي هولناك

بر در خانه به خوابي عميق فرو مي رود.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط علی کریمی |
عروج دوباره...

آنگاه كه بر من تابيدي و در وجودم هبوط يافتي

هيچگاه...

هيچگاه اينگونه خيالي ز سر نمي گذشت روزي

كه ندانسته بر تو دل بندم

وبي رحمانه دلت را شكنم

كاش آنگاه كه ستاره اي بودي در آسمان آرزوها

با دستان پرگناهم

تورا به ميهماني اين جهان پرآشوب،

با مرمان چركين چشمش دعوت نميكردم

و تورا به اين خاك ناپاك نمي آلودم

چه بزرگ گنهي است ستاره اي را به خاك آلودن

و آسمان را خالي از ستاره كردن

و نوراميد را كشتن

آه اي آررزوي بر باد رفته

مرا بخشاي و قلم عفو بر من كش

گرچه روي سياه است و عرق شرم جاري

اما چشم به مهرباني بينهايتت دارم

هرچند شيره ي وجودم را

اين زمين دون و ناپاك در خويش مكيده است

و تخم زشتي را در من دوانده

و توانم را بريده

اما...

اما هنوز اندك نايي در بدن دارم

و حال تو را بر دوش مي گيرم

و مدام،افتان و خيزان

با پاي خسته

لنگان و لنگان راه آسمان را مي پويم

تا دوباره تو را به جايگاه خويش بازگردانم

و دوباه بار

با نور ابديتت

در آسمان تيره بدرخشي

و اميد نااميدان شوي

+ نوشته شده در ساعت توسط علی کریمی |